به آنان كه پس از ما به دنيا ميآيند
October 12, 2009
1
بهراستي،در دوران ظلماني به سر ميبرم!
كلام بيآلايش، نشان بلاهت است و
پيشاني ِ بيچين، نشان بيعاري.
آن كه ميخندد، خبر ِ هولناك را
هنوز نشنيده است.
چه دوراني، كه سخن گفتن از درختان
كم و بيش جنايتياست
زيرا چنين سخن گفتني
دم فرو بستن بر جنايتهاي بيشمار است!
آن كه آرام در خيابان راه ميرود
آيا براي دوستان ِ نيازمنداش
ديگر دستيافتني نيست؟
درست است: هنوز هم
هزينهي زندگيم را در ميآورم
ولي باور كنيد، تنها از سر ِ تصادف است
از آنچه كه ميكنم، هيچ مرا سزاوار اين نميكند
كه شكمم را سير كنم.
به تصادف ايمنم.
ميگويند: بخور و بياشام! خوشحال باش كه داري!
اما چگونه ميتوانم بخورم و بياشامم
هنگامي كه آنچه ميخورم، از دست گرسنهاي ربودهام
وتشنهاي محتاج ليوان آب من است؟
با اين همه ميخورم و ميآشامم.
كاش فرزانه ميبودم.
در كتابهاي كهن آمده است كه فرزانگي چيست:
خود را از كشمكشهاي جهان دور داشتن و
پنج روزهي عمر را عاري از بيم به سر آوردن
بهره نجستن از خشونت
بدي را با نيكي پاداش دادن
آرزوها را بر نياوردن و حتي فراموش كردنشان
اين است فرزانگي.
اما اين همه از من يكي بر نميآيد:
به راستي در دوراني تيره به سر ميبَرَم!
2
در زمانهي آشوب به شهرها پا نهادم
وقتي گرسنگي فرمان ميراند.
در زمانهي شورش به ميان مردم آمدم
و به آنها پيوستم.
چنين گذشت
پنج روزي كه بر زمين نصيبم بود.
خوراكم را در ميانهي نبردها خوردم.
در ميان جانيان خفتم
عشق را خوار ميداشتم و
بيحوصله به طبيعت نگاه ميكردم.
چنين گذشت، پنج روزهي عمرم
در زمانهي من، خيابانها به مرداب ميرسيد.
زبان، مرا به دژخيمان لو ميداد.
توانم ناچيز بود، اما فقط اميد داشتم
كه حاكمان، البته بي من، مطمئنتر بر مسند مينشينند.
پنج روزهي عمرم در اين جهان
چنين گذشت.
توانها ناچيز بود و هدف
بس دور و
به وضوح در ديد
هرچند براي من به ندرت دست يافتني مينمود.
چنين گذشت پنج روزهي عمرم در اين جهان.
3
اما شما، شمايي كه سر بر خواهيد آورد
ار دل خيزاب ِ سهمگيني كه ما را به كام ِ خود كشيد
هنگامي كه از ناتوانيهايمان سخن ميگوييد
به ياد آوريد
روزگار تيره و تاري را كه خود از آن
جان به در بردهايد!
بدانيد كه ما بيش از آن كه كفش عوض كنيم
كشور عوض كرديم و از دل نبردهاي طبقاتي
گذشتيم،
مايوس از اين كه جايي ستم فرمان ميراند و
هيچ شورشي نبود.
در عين حال بر اين واقفيم كه حتا
نفرت از دونمايگي
چهره را از ريخت مياندازد.
و نيز خشم بر بيدادگري
صدا را خشن ميكند.
اما افسوس ما كه ميخواستيم
زمين را آمادهي مهرباني كنيم
خود نتوانستيم با هم مهربان باشيم.
اما شما كه پس از ما ميآييد
اگر بدانجا رسيديد كه
انسان، ياور انسان باشد
از ما به بزرگواري ياد آريد!
برشت
«زن سرد مزاج»
September 24, 2009
شوهر ميخواهد با زنش معاشقه كند ولي با سردي طرد ميشود. پس از چندبار تلاش و تكرار، زن ميگويد:« تمام مردها حيواناند، تو اصلا مرا دوست نداري، بخاطر آنچه خودم هستم دوستم نداري، تنها چيزي كه ميخواهي س.كث است.» مرد مدتي منصرف ميشود. بعد باز هم سعي ميكند، ولي باز بينتيجه است. بالاخره او هم عقب ميكشد و ديگر سعي نميكند، پس از چند هفته يا چند ماه، زن بطور فزايندهاي رفتارهاي خودماني و حتي فراموشكارانه از خود بروز ميدهد. در اتاق خواب نيمه برهنه جلوي او راه ميرود و گاهي هم فراموش مي كند حولهي تميزي توي حمام بگذارد و وقتي در حمام است از شوهرش خواهش ميكند برايش يك حوله بياورد. پس از مدتي شوهر به اين تحريكات پاسخ ميدهد و باز سعي خودش را ميكند. بار ديگر با سردي طرد ميشود، كه در نتيجه به بازي «سرسام» ميانجامد،و در آن حرف از رفتار اخير هركدامشان، كارهاي دوستانشان، كارهاي خانوادههايشان و بالاخره موضوع پول به ميان كشيده ميشود و بالاخره هم با كوبيدن در خاتمه پيدا ميكند.
اين دفعه شوهر تصميماش را ميگيرد و به خود ميگويد بايد «نوعي زندگي» بدون س.كث و جدا از همسرش را انتخاب كند. باز مدتي ميگذرد. شوهر رژههاي زنش را با لباس خواب وسط اتاق يا مانورهاي فراموش كردن حولهحمام را ناديده ميگيرد. زن تحريكاتاش خودمانيتر وبييشتر ميشود، اما شوهر هنوز خودداري ميكند. يك شب زن ناگهان شوهرش را در آغوش ميگيرد و ميبوسد. شوهر اول پاسخي نميدهد، و تصميمي را كه گرفته است از ياد نميبرد. اما بزودي اقتضاي طبيعت احساسهاي خفتهي او را پس از دوران طولاني گرسنگي تحريك ميكند، و اكنون مطمئن است كه اينبار پيروزي با اوست. وقتي در بستراند اولين پيشرويهاي او پس زده نميشوند، او جسورتر ميشود. ولي در لحظهي بحراني، زن خودش را عقب ميكشد و ميگويد«نگفتم! تمام مردها حيواناند… تنها چيزي كه من ميخواستم محبت بود و تنها چيزي كه تو ميخواهي س.كث است!»
بايد توجه داشت كه شوهر نيز بهرغم اعتراضاتاش در اين بازي به اندازهي زناش از صميميت س.كثي واهمه دارد. در واقع او خود با دقت چنين همسري را انتخاب كرده و با او زندگي ميكند تا ناتواني جنسي خودش را پنهان سازد و اكنون ميتواند گناه را به گردن زناش بياندازد.
بازيها – روانشناسي روابط انساني -
اريك برن – اسماعيل فصيح
فرهنگ مختصر كلمههاي نامفهوم
September 13, 2009
فرهنگ مختصر كلمههاي نامفهوم
زن
سابينا زن بودن را حالت و وضعي ميداند كه خود انتخاب نكرده است و ميگويد چيزي را كه نتيجه يك «انتخاب» نيست نميتوان شايستگي يا ناكامي تلقي كرد. او معتقد است در برابر چنين وضعي تحميلي بايد رفتار درستي پيش گرفت. به نظرش عصيان در برابر اين واقعيت كه زن زاده شدهاست، به اندازه افتخار به زن بودن ابلهانه است.
در يكي از نخستين ملاقاتهايشان، فرانز با لحني خاص به او گفته بود:«سابينا،شما يك زن هستيد» او نميفهميد چرا فرانز اين خبر را جدي ورسمي و با لحن كريستف كولومب در موقع ديدن ساحل آمريكا، به او ميگويد. فقط بعدها فهميد كه كلمهي زن_ كه فرانز با طمطراق خاص تلفظ ميكند_ در نظرش تعيين يكي از دو جنس انسان نيست، بلكه معرف يك ارزش است. همهي زنان شايستگي نداشتند كه زن ناميده شوند.
بار هستي
ابلوموييسم
August 31, 2009
به شما گفتم:«دوستتان دارم» و شما هم با همين عبارت جوابم داديد. آيا ناسازگاري اين آهنگ را نميشنويد؟ اگر نميشنويد در آينده – وقتي من ديگر در قعر مغاك باشم خواهيد شنيد. به من نگاه كنيد، به زندگي من فكر كنيد، آيا ممكن است كه چون مني را دوست داشته باشيد؟ ديروز سه بار تكرار كرديد كه دوستم داريد. من امروز سه بار به تاكيد تكرار ميكنم كه «نه
شما مرا دوست نداريد اما فورا بگويم كه دروغ هم نميگوييد. قصد فريب دادن من را نداريد. نميتوانيد اگر دلتان بگويد«نه»، «آري» بر زبان آريد. من فقط ميخواهم به شما ثابت كنم كه «دوستتان دارم ِ» امروز شما بيان كنندهي عشق كنونيتان نيست. بيان عشقي است كه در آينده خواهيد شناخت. فقط احتياجي نادانسته به دوست داشتن است كه چون از غذاي راستين و آتش حقيقي محروم مانده با شعلهاي كاذب ميسوزد و نوراش گرمي ندارد. احتياجي است كه در بعضي زنان به صورت نوازش كودكان و در برخي به صورت محبت به زني ديگر يا حتي به سادگي به شكل سيل اشك يا حملههاي هيستري تظاهر ميكند.
ابلوموف – ايوان گنچارف

گوروف هنوز پا به چهل سال نگذاشته بود، ولي يك دختر دوازده ساله داشت و دو پسركه در دبيرستان تحصيل ميكردند. خيلي زود، يعني هنگاميكه او هنوز دانشجوي سال دوم دانشگاه بود، بهاو زن دادند و زناش ديگر خيلي مسنتر از او به نظر ميآمد. زني بلند بالا، داراي ابروان مشكي، سربهبالا راه ميرفت و خودبگير و متكبر بود و – بنا به ادعاي خودش- انديشمند. زياد كتاب ميخواند، شوهرش را به جاي دميتري، ديميتري صدا ميزد. اما شوهراش او را سبكسر و محدود و دور از زيبايي و ظرافت ميدانست، از او ميترسيد و دوست نداشت كه زياد در خانه با او بگذراند.
از خيلي پيش بناي بيوفايي با او را گذاشت، غالبا به او خيانت ميكرد، و شايد به همين جهت تقريبا هيچوقت نظز خوشي نسبت به زنها نداشت و هروقت در حضور او صحبت از زنها پيش ميآمد آنها را چنين ميناميد:
_ نژاد پست!
اگرچه او فكر ميكرد كه تجربهي تلخ به او حق دادهاست كه زن را هرطور دلش ميخواهد بنامد، ولي با وجود اين نميتوانست حتي دو روز هم بي «نژاد پست» بهسر ببرد. در محفل مردان كسل ميشد، سر دماغ نبود، كمحرف و سرد بود، ولي در ميان زنها خود را آزاد احساس ميكرد و ميدانست دربارهي چهچيز با آنها صحبت كند و چگونه با آنها رفتارنمايد، در مجمع زنان حتي سكوت هم برايش لذت بخش و شيرين بود. در برُ- روي و خصلت و طبيعت ِ او كشش ِ توصيفناپذيري وجود داشت كه زنها را به طرف او ميكشانيد، او اين را ميدانست و كشش و نيروي ديگري هم خود او را به طرف زنها جلب ميكرد
بانو با سگ ملوس – چخوف
! فقط زيستن، زيستن و زيستن، هرطور كه باشد
August 14, 2009
راسكلنيكف در ضمن كه پيش ميرفت با خود انديشيد« در كجا، كجا خوانده بودم كه محكوم به مرگي يك ساعت پيش از مرگ ميگويد يا ميانديشد كه اگر مجبور ميشد در بلندي يا بر فراز صخرهاي زندگي كند كه آنقدر باريك باشد كه فقط دو پايش به روي آن جا بگيرد و در اطرافش پرتگاهها، اقيانوس و سياهي ابدي،تنهايي ابدي و طوفان ابدي باشد و به اين وضع ناگزير باشددر آن يك ذرع فضا تمام عمر، هزار سال، براي ابد بايستد؛ باز هم ترجيح ميداد زنده بماند تا اينكه فورا بميرد! فقط زيستن، زيستن و زيستن_ هرطور كه باشد، اما زندهماندن و زيستن! عجب حقيقتي! خداوندا! چه حقيقتي! چه پست است انسان!»
پس از لحظهاي افزود«اما آن كسي هم كه او را به اين سبب پست ميخواند، خودش هم پست است»
جنايت و مكافات
از آزارديدگان كاري بر نخواهد آمد، چرا كه پراكندهاند و بينوا. و اينجا ميبايد افزود كه مردم را يا بايد نواخت يا فروكوفت زيرا كين ِ زخمهاي ِ كوچك را توانند ستاند، اما زخمهاي ِ گران را پاسخ نتوانند گفت. از اينرو، زخمي كه ميزنيم ميبايد چنان باشد كه بيم ِ كينجويي در پي نداشته باشد.
شهريار – نيكولو ماكياوللي – داريوش آشوري
! اين است آن بيانصافي ِ هميشگي ِ انسانهاي نجيب و والا
July 31, 2009
به چشم عوام احساسات والا و سخاوتمندانه، فاقد فايدهي عملي و در نتيجه به دور از واقعيت است؛ وقتي صحبت از چنين احساساتي ميشود آنها چشمكي ميزنند و مثل اين است كه ميگويند:« پُشت اين قضيه بايد فايده و امتيازي نهان شده باشد؛ آن سوي هر ظاهري را كه نميشود ديد»؛ آنها با بدگماني، فرد نجيب و بزرگ منش را كسي ميدانند كه غير مستقيم به دنبال منافع خويش است .
اگر هم از طريقي حقيقت آشكار شود كه او نيات خودخواهانه ندارد و منافع كوچك را حقير ميشمارد، او را نوعي ديوانه ميپندارند. شادي او را تحقير ميكنند و به برق چشمانش ميخندند .
[...]
آنچه كه انسان عامي در انسان برتر تحقير ميكند، بيعقلي، شور و شوق يا تصنع ِ اوست، بخصوص كه اين شور و شوق متوجه چيزهايي است كه ارزش آنها به نظرش كاملا واهي و عمدي ميآيد .
از كسي كه تسليم هوي و هوسش ميشود آزرده ميگردد. اما جذابيت اين سلطه و بندگي را هم درك ميكند؛ آنچه را كه درك نميكند اين است كه؛ مثلا؛ چطور انسان ميتواند سلامت و آبروي خود را در راه ِ عشق ِ به شناخت و آگاهي، به خطراندازد .
كشش انسانهاي برتر به طرف چيزهاي استثنائي است، چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند و توجه آنها را جلب نميكنند؛ انسان ِ برتر ارزشها را با مقياس خويش اندازهگيري ميكند. با اين حال معمولا او اين مقياس را مخصوص و وابسته به ميل و سليقهي خود نميداند، بلكه ارزشه و ضد ارزشهاي شخصي ِ خويش را ارزشها و ضد ارزشهاي جهاني و عام ميپندارد .
و بدين ترتيب در دام چيزهاي غير قابل درك و دست نايافتني گرفتار ميشود .
به ندرت انسان برتر خِرد خود را به كار ميگيرد تا فردِ معمولي را همانطور كه هست ببيند و با او رفتار كند. معمولا او فكر ميكند كه شور و اشتياق به طور پنهاني در وجود همهكس هست
و همين ايمان است كه آتش وجود و فصاحت او را شعلهور نگاه ميدارد .
وقتي مرداني چنين خود را استثنائي نميدانند؛ چگونه ميتوانند مردم عامي را درك كنند و قاعده را منصفانه ارزيابي كنند! بنابراين آنها هم از ديوانگي، فقدان روحيه وقت شناسي و «خيالبافي» بشريت دَم ميزنند و از اينكه اين دنياي نابخرد نميخواهد «تنها چيز ضروري» خود را قبول كند متعجب ميشوند .
! اين است آن بيانصافي ِ هميشگي ِ انسانهاي نجيب و والا
نجابت و فرومايگي – حكمت شادان
متافيزيك ِ عشق
July 25, 2009
از آنجا كه ارادهي نوع، به هر حال، بسيار قويتر از ارادهي فرد است، عاشق تمامي خصوصيات قابل رويت معشوق را ناديده ميگيرد، از همه چيز چشم ميپوشد و تمامي جد و جهد خود را مصروف وصول به مقصد احساس خود ميسازد.
اين چشم بندي به طور كامل او را نابينا ميكند و آنگاه كه ارادهي نوع به انجام برسد چشمبندي پايان مييابد وجاي خود را به زناشويي نفرتانگيزي براي ادامه زندگي ميدهد. از همين جا معلوم ميشود كه چرا اغلب مردان باهوش و برجسته را ميبينيم كه با عفريتهها و ماده شياطين ازدواج كردهاند، و چرا قادر نيستسم درك كنيم كه چطور توانسنهاند دست به چنين انتخابي بزنند. به همين دليل باستانيان عاشق را كور ميدانستند. در حقيقت، ممكن است عاشق عيوب هولناك موجود در شخصيت محبوبهاش را ببيند و تشخيص دهد _ كاستيهايي كه زندگي رنجآوري را به وي نويد ميدهد_ و باز هم ترسي به دل راه ندهد:
من نميپرسم، هيچ اهميت نميدهم، كه آيا قلبت سرشار از گناه است يا نه؛
ميدانم كه تو را دوست ميدارم،
هر آنچه باشي.
زيرا حقيقت اين است كه او نه بر اساس خواست خود، كه به خواست شخص سومي كه هنوز به دنيا نيامده عمل ميكند، گرچه وي به اين گمان باشد كه تنها براي خاطر خود عمل ميكند.
جهان و تاملات فيلسوف – شوپنهاور
به تنهاييت بگريز
July 22, 2009
به تنهاييت بگريز! به خردان و بيچارگان بس نزديك زيستهاي. از كين ِ پنهانشان بگريز! آنان در برابر ِ تو سراپا كيناند و بس.
بيش از اين براي راندنشان دست مياز! آنان بسياراند و سرنوشت ِ تو مگس تاراندن نيست.
اين خُردان و بيچارگان بسياراند و اي بسا بناهاي ِ سرفراز كه از چكههاي ِ باران و [رويش ِ] گياهان هرزه از پاي در آمدهاند.
سنگ نيستي، اما چكههاي ِ بسيار تو را سُفتهاند و همچنان چكههاي بسيار ِ ديگر تو را از هم خواهند دريد.
تو را از مگسان ِ زهرآگين بستوه ميبينم و ميبينم زخمهاي ِ خونآلوده را بر صد جاي ِ تنات. اما غرور-ات از خشم گرفتن نيز پروا دارد.
آنان با بيگناهي ِ تمام از تو خون ميطلبند. روانهاي ِ بيخون ِشان تشنهي ِ خون است. ازين رو با بيگناهي تمام نيش ميزنند.
اما،تو اي ژرف، رنجات از زخمهاي ِ خُرد نيز بس ژرف است و هنوز بهبود نيافته، باز همان كرم ِ زهرآگين بر دستات ميخزد.
مغرورتر از آني كه به كشتن ِ اين ريزهخواران دست يازي. اما بپاي كه سرنوشتات بر تافتن ِ همهي ِ بيدادهاي زهرآگينشان نشود!
با ستايشهاشان نيز ِوزِوز كنان گرد-ات ميگردند. اما ستايشگريشان نيز پيله كردن است و بس. ميخواهند به پوست و خونات نزديك باشند.
تو را ميستايند همچون خدايي يا شيطاني. نزد-ات لابه ميكنند، چنان كه نزد خدايي يا شيطاني. از اين چه سود! اينان ستايشگراناند و لابهگران و ديگر هيچ.
بسا مهربانانه به نزد تو مي آيند. اما اين همانا زيركي ِ ترسويان است. آري، ترسويان زيركاند!
با روانهاي تنگ ِشان به تو بسيار ميانديشند و همواره از تو انديشناكاند! سرانجام ِ انديشيدن ِ بسيار به هر چيز انديشناكيست!
تو را به خاطر تمام فضيلتهايت كيفر ميدهند و آن چه بر تو ميبخشايند تنها لغزشهاي ِ توست.
از آنجا كه مهرباناي و دادگر، ميگويي:«گناه ِشان چيست اگر كه زندگيشان كوچك است!» اما روان ِ تنگ ِشان ميانديشد كه «هر زندگي ِ بزرگ گناه است.»
چون با ايشان مهربان بااشي نيز خود را خوارشده ميبينند و خوشرفتاريات را با بدرفتاري ِ نهان پاسخ ميگويند.
غرور ِ خاموشات ايشان را ناخوشايند است. و هرگاه چندان فروتن باشي كه سبك جلوه كني، شاد خواهند شد.
با شناختن ِ هر چيزي در كسي آن چيز را در او شعلهور ميكنيم. پس از خُردان بپرهيز!
در برابر-ات خود را كوچك ميبينند و پستيشان در كين ِ نهان ِشان به تو كورسو ميزند و مي تابد.
نديدي كه بسا هنگام چون نزديك ِشان ميشدي چه گونه دَم در ميكشيدندو نيروشان چون دود ِ آتش ِ ميرنده ترك ِشان ميگفت؟
آري، دوست ِ من، تو همسايگان ِ خويش را مايهي ِ عذاب وجداناي ، زيرا شايستهي ِ تو نيستند. ازين رو از تو بيزارند و آرزومند ِ مكيدن ِ خون ِ تو اند.
همسايگانات هميشه مگسان ِ زهرآگين خواهند بود و آنچه در تو بزرگ است، همان بايد ِشان زهرآگينتر و هر چه مگسوارتر كند.
بگريز ،دوست ِ من، به تنهاييت بگريز! بدانجا كه بادي تند و خُنَك وزان است! سرنوشت ِ تو مگس تاراندن نيست.
چنين گفت زرتشت _ دربارهي مگسان بازار
